خط زدن بر من پایان من نیست ... آغاز بی لیاقتی توست ...!
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390 4:9 توسط شهرزاد قصه گو
|
در همین حوالی کسانی هستند که می گفتند:بدون تو حتی نفس هم نمی تواننم بکشم
و امروز...
در آغوش دیگری نفس نفس می زنند...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390 4:5 توسط شهرزاد قصه گو
|

مرا ببخش که ساده بودنم دلت را زد.......
می روم تا انان که تواناترند ......تو را به پوچ بودنت برسانند
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 19:34 توسط شهرزاد قصه گو
|
یه پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایانه....
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 19:5 توسط شهرزاد قصه گو
|
جالبه !!!!
کثیفی رو با رنگ سیاه مثال میزنن ولی این رنگ سفیده که کثیف میشه نه سیاه!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 1:24 توسط شهرزاد قصه گو
|
تقصیر آدمها نیست که روی حرفهایشان نمی مانند
ما بر روی زمینی زندگی می کنیم که هر روز خودش را دور می زند.....
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390 19:6 توسط شهرزاد قصه گو
|
مادر ترزا :
اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 19:7 توسط شهرزاد قصه گو
|
آنکه روزی مرا شهرزاد قصه هایش می خواند
حال امروز خودش قصه ی شهرزاد دگر است....
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389 17:26 توسط شهرزاد قصه گو
|
اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست
از خوبي تو بود
که من
بد شدم!

ای کاش
می توانستم
آوازی از دهان تو باشم!

چه می توانم گفت؟
تو خوب بودی خوب!
فقط همین!
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389 10:54 توسط شهرزاد قصه گو
|
کدام دست
تورا خوانده ست؟
که دوردستی تو
مرا زمستان کرد!

میان چشم تو تا من
کلام کوتاهی ست
سکوت را بشکن!

ای کاش
می توانستم
آوازی از دهان تو باشم!

چه می توانم گفت؟
تو خوب بودی خوب!
فقط همین!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 1:20 توسط شهرزاد قصه گو
|
آنی بود ، در ها واشده بود
برگی نه ، شاخی نه ، باغ فنا پیدا شده بود
مرغان مکان خاموش ، این خاموش ، آن خاموش ، خاموشی گویا
شده بود.
آن پهنه چه بود : با میشی ، گرگی همپا شده بود .
نقش صدا کم رنگ ، نقش ندا کم رنگ ، پرده مگر تا شده بود؟
من رفته ، او رفته ، ما بی ما شده بود.
هر رودی ، دریا ،
هر بودی ، بودا شده بود.
«زنده یاد سهراب سپهری»


جاذبه رو به زمين نیست!
من کساني ديدم فارغ از هر کششي رفته اند تا بالا تا اوج! آري جاذبه رو به خداست!
غزل!
فرود میا بر من
درون واژه نمی گنجم!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389 12:22 توسط شهرزاد قصه گو
|

«پروانه»

پروانه ، اي از عشق و ناكامي نشانه
اي يادگار عاشقي در اين زمانه
در شعله مي سوزد پرت پروا نداري
پرواي جان در حسرت فردا نداري
سودا مكن جان در بهاي آشنايي
ديگر ندارد آشنايي ها بهايي
پروانه ،اين دلها دگر درد آشنا نيست
در مستان هم ،دگر شور و صفا نيست
پروانه ،دگر باده ها مستي ندارد
جز اشك حسرت ساغر هستي ندارد
پروا كن از آتش كه مي سوزد پرت را
يكدم نسيمي مي برد خاكسترت را
پروانه ، آن شمع اميد شام تارت
آخر سحر گه مي شود شمع مزارت...

هما مير افشار
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 4:22 توسط شهرزاد قصه گو
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388 3:8 توسط شهرزاد قصه گو
|